نويسندگان

...باید امشب بروم
من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم
حرفی از جنس زمان نشنیدم
هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود
کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد
هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدی نگرفت
من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد
وقتی از پنجره می بینم حوری_دختر بالغ همسایه_
پای کمیاب ترین نارون روی زمین
فقه می خواند
چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج
مثلا شاعره ای را دیدم
آن چنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش
آسمان تخم گذاشت
و شبی از شب ها
مردی از من پرسید
تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟
باید امشب بروم
باید امشب چمدانی را که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم
و به سمتی بروم، که درختان حماسی پیداست
رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند
یک نفر باز صدا زد: سهراب!
کفش هایم کو؟

سهراب سپهری سهراب سپهری


برچسب‌ها:
۱۳٩٠/۱٢/٩ | ۱:٠٤ ‎ق.ظ | علیرضا قاسمی
درباره وبلاگ

به نام خدایی که در این نزدیکیست . علیرضا هستم. و این وب اختصاص به سهراب سپهری و فروغ فرخزاد دارد. صفحه شخصی من در اینستاگرام Instagram : alirezaghasemi1371
موضوعات وب
 
امکانات وب


وبلاگ خبری هنرمندان دزفول